آخه من چه غلطی کنم اینجا. دور از تو وسط این جمع با اشکایی که دارن میریزن پایین. بگو چیکار کنم. 21 روز دیگه مونده تا بیای. بگو چطور این روزا رو سر کنم. ای خدا با اینهمه دلتنگی چیکار کنم؟ این روزایی که هیچ غلطی نمیتونم توشون بکنم. اونقدر یکنواخت هستن که همه شونو تا آخر حفظم. ؟ من بگو چیکار کنم. میخوام بیام پیشت. آخه من چرا اینطوری شدم؟ صبر و تحملم کجا رفته. چرا تا ماه پیش اینطوری نبودم. چرا تا قبل از عقد اینهمه دلتنگت نمیشدم. ؟ من تو که بعد از عقد هم طبق معمول زود رفتی. چرا اینقدر بهت وابسته شدم. پس چرا انقدر بیتابت شدم. ؟ من تا 21 روز دیگه دل من از غصه میترکه.
دلم خیلی تنگه. میدونم با این طرز حرف زدنم پشت تلفن جز اینکه تورو ناراحت کنم هیچ غلط دیگه ای نمیکنم. تو که کاری از دستت بر نمیاد. منو ببخش.
خدا رو شکر که سحر اینجاس هی یه چیزی بگه تا از این قیافه کج و کوله ی اشکی بیام بیرون.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:33 توسط سمیر
|